پسرم سید محمدسام پسرم سید محمدسام ، تا این لحظه: 10 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

سامی نفس داداش امیررضا

دختریاپسر؟؟؟؟

کلاسام شروع شده البته ازسوم مهر باید میرفتم ولی به خاطر دوتاعسلم مخصوصا سام مامان نتونستم برم ،ولی بایدبااستادام هماهنگ می کردم که غیبتم وموجه کنند وحداقل ازنمره کلاسی بی بهره نباشم بخاطرهمین روزچهارشنبه به عاطفه جان گفتم بیاد پیش شماها ومن برم دانشگاه .بعداز سه ماه دوباره دانشگاهومیدیم مخصوصا دوستامو.این بارخیلی استرس داشتم بیشتربه خاطر محمدسام ،امیررضای مامان که مدرسه بود وماشالله دیگه مردی شده و میدونم ازپس خودش بربیاد .سفارشات لازموبه عاطفه جان کردم ورفتم .ازدیدن دوستام خیلی خوشحال شدم دوباره شروع به چرت وپرت گفتن کردیم که یکی ازبچه ها گفت رفته فیلم هیس دختران فریادنمیزنن رودیده بعدشروع به تعریف کردن فیلم کرد خیلی موضوع نگران کننده ای...
13 مهر 1392

پدربزرگ ومادربزرگای مهربون

دبیرستان که بودم یه دوست داشتم که همیشه با هم بودیم باهم مدرسه میرفتیم وازمدرسه هم باهم میومدیم خونه . یه مادربزرگ داشت که بعضی ازروزهارو به خونه اون میرفت خدارحمتش کنه .من خیلی حسرت میخوردم،خونه مادربزرگش نزدیک بود ولی پدربزرگ ،مادربزرگ من تهران نبودن وازمون دوربودن .وقتی میخواستم به دیدنشون  برم تنهایی نمیتونستم باید باخانواده میرفتیم وحداقل زمانی که بایدطی میکردیم ٤ساعت بود.همیشه دلم میخواست پدربزرگ ومادربزرگم نزدیکمون بودن ومن میتونستم به تنهایی به خونشون برم ..ولی هیچ وقت این آرزوی من براورده نشد . ولی الان خدا روصدهزارمرتبه شکرمی کنم که این حسرت به دل بچه هام نمیمونه . تا الان امیررضااین سعادت وداشت تاازوجودپد...
9 مهر 1392

ورودبه سه ماهگی

محمدسام مامان الان دوروزه که وارد ماه سوم زندگیش شده .عزیزم تبریک میگم خوش اومدی .شماتقریباآخرای ماه دوم غلت زدن وشروع کردی وقتی میخوای غلت بزنی اول دوتادستاتومی بری بغل گوشات بعدپاهاتوجمع می کنی توشکمت وبایک حرکت برمی گردی روی شکم .بعضی وقتا هم بایه حرکت نمیشه ودوبارمی ری عقب بعدیکدفعه میفتی روی شکم .وقتی هم که روی شکمی یه وقتی جون دوست می شی سرتوبالانگه می داری ونفس می کشی ولی یه وقتایی هم کلایادت میره سرتوبالا بیاری همونجوری روی زمین یاتشکت میمونی گریه می کنی .گل مامان عاقل شدی داداش امیررضا برات شعرغمگین می خونه بغض میکنی وقتی شادمیخونه می خندی. دیگه نمیتونی یه جاثابت بمونی روی زمین که هستی اینقدرغلت میزنی که از...
7 مهر 1392

ماه مهر

بازآمد ، بوی ماه مدرسه    بوی بازیهای راه مدرسه امروزبایک روزتاخیرفرارسیدن ماه مهروتبریک میگم .چون دستم دردمیکنه نتونستم دیروز به موقع بنویسم والان هم به سختی دارم تایپ میکنم .وقتی آدم به چیزی وکسی عشق وعلاقه داشته باشه دیگه هیچ چیزی مفهوم نداره .الان به عشق پسرای گلم دارم این مطلب رومی نویسم . دیروز مبین دوست امیررضا بامامان وخواهرکوچولوش هانیه اومدن دنبالمون وماهم بعدازاینکه امیررضارواززیرقرآن رد کردیم رفتیم پایین وبه مدرسه رفتیم .امسال داداش امیررضا  کلاس ششم هست تا پارسال دلم خوش بود که دوره دبستانش تموم میشه ومیره راهنمایی ولی دوباره توی دوره ابتدایی موند .ازیه جهت خوشحالم که راهنمایی نرفت چون امیررضا ...
2 مهر 1392

تولدامیررضای عزیزم

وقتی مامان جون وخاله ها اومدن دیدن محمدسام ،آبجی فاطمه یه کیک هم آورده بود وگفت برای تولدامیررضا ،من وباباحمیدخیلی خوشحال شدیم چون اصلا فرصت نکردیم وتصمیم نداشتیم  امسال برای امیررضا تولد مفصل بگیریم وبااین بهانه همه دورهم جمع شدیم .درآخر هم بابایی ومامانی وعمه زینب هم اومدن وبه لطف آبجی یه جشن نسبتا کاملی گرفتیم .نسبتاکامل چون فقط میوه وشیرینی بودوشام نبود .همگی هم لطف کردن وهدیه به امیررضا دادند ازهمگی سپاسگزارم . ممنون آبجی مهربونم که به یادامیررضابودی وخوشحالش کردی .  پی نوشت :  ازپسرم عذرخواهی میکنم که  این متن رابادوماه تاخییرنوشتم چون توی این روزهای شلوغم فراموش شده بود.تولدت هزاران بارم...
2 مهر 1392

سایه دست امیررضا ومحمدسام

دیشب ساعت ٢صبح من وامیررضا بیداربودیم وخوابمون نمی برد .محمدسام وباباحمید خوابیده بودند .من بالای سرمحمدسام نشسته بودم وداشتم باامیررضا حرف میزدم .یه دفعه امیررضا گفت مامان ،سایه دستم وروی دیوار ببین .نگاه کردم خیلی جالب بود . بعدمحمدسام دستاشوبالاگرفت که سایه دستش روی دیوار افتاد .به امیررضاگفتم توهم دستتوبگیر تاازتون عکس بگیرم .امیررضادستشو بالا گرفت ،دست محمدسام هم بالاگرفتیم وازشون عکس گرفتم.     ...
22 شهريور 1392

محمدسام دوماهه شد

امروز پنجم شهریور دومین ماهگرد محمدسام است ونوبت واکسن زدن .ساعت 8صبح به همراه باباحمیدوداداش امیررضا به مرکزبهداشت رفتیم .امیررضا هم میخواست براش تداعی خاطره بشه ،چون خودش هم وقتی کوچیک بودبرای واکسن زدن ومراقبت های دوران نوزادی وکودکی به همین مرکزبهداشت می بردیم .نمی دونم چرااسترس داشتم بااینکه بچه دوم بودی ولی خیلی نگران بودم .رفتیم وارداتاق شدیم من شما روبغل کردم وخانم مهربون  اول قطره فلج اطفال روتودهنت ریخت وبعد به پاهای خوشگلت واکسن زد .اولی روکه تزریق کرد شماخیلی گریه کردی منم بغض گلوموگرفته بود ونزدیک بود گریه کنم .تااومدی ساکت بشی دومی واکسن رو هم تزریق کرد واین بارشدیدترازقبل گریه کردی .سریع توی بغلم گرفتم وازاتاق اومدیم ب...
5 شهريور 1392

اولین مسافرت محمدسام

بعدازعیدفطربه شهرهمدان رفتیم .با بابایی ،مامانی ،عمه اعظم وعمه زینب .صبح روزسه شنبه حرکت کردیم وساعت ٢به همدان رسیدیم . همدان شهرخیلی قشنگیه منوامیررضاوباباحمید دوسال قبل بامامان جون وخاله مرضیه وعاطفه جان به این شهررفته بودیم والان برای باردوم بود . سعی کردیم به دیدن همه بناهای دیدنی برویم .به مقبره بابا طاهر .مقبره ابن سینا ،گنبدعلویان ،هگمتانه وغارعلیصدرودرآخرشهرلالجین .خیلی خوش گذشت .ازهمه مهمتر اینکه خداروشکرشما پسرخوبی بودی و مامان واذیت نکردی ،با این حال نتونستم بعضی جاهاروهمراه بقیه باشم یا بعلت آفتاب زیادویابعلت گرسنگی شما .                        ...
23 مرداد 1392

تولد محمدسام

       محمدسام درساعت ٨/٣٠ روزچهارشنبه دربیمارستان پاسارگاد بدنیا آمد .  سلامت باشی عزیزم .                       ...
20 تير 1392

شب تولد پسرگلم

طبق قرارقبلی با خانم دکتر مانداناخلیلی پور فرداساعت ٦صبح بایدبیمارستان باشم به همین خاطر امشب باباحمید داداش امیررضارو به خونه مامان جون (مامان خودم ) برد تاهم مامان جون وبیاره خونمون وهم اینکه امیررضا تنها نمونه .ساعت ١٠ شب مامان جون وباباحمید اومدن .من نمازمو خوندم ورفتم یه دوش گرفتم . نمیدونم چرابرعکس زایمان قبلی این دفعه خیلی استرس داشتم ومن طبق عادتی که نمیدونم خوبه یابد استرسمونشون نمیدم وفقط صلوات میفرستم .موقع تولدداداش امیررضا یکی ازدوستام گفت موقع رفتن به بیمارستان دورکعت نمازبخون وهدیه کن به حضرت علی اصغرعلیه السلام ومن این نمازوخوندم برای سلامتی شما وخودم دعاکردم که انشاالله زایمان خوبی داشته باشم وشما سلامت باشی . به امیدفرد...
4 تير 1392