سامی نفس داداش امیررضا

فَاللّهُ خَیْرٌحافِظا وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینْ

خدای من مورچه را چنان آفریدی که برای خود می کوشد ،دانه را به لانه می برد

ودر مکانی مطمئن انبار می کند .

خدای من به مورچه آموختی که در تابستان برای زمستان خود آذوقه فراهم کند ...

 

مرا نیز یاری کن تا فرزندان صالحی تربیت کنم .

(الهی آمین)

 

 

نوشته شده در شنبه 19 مهر 1393ساعت 3:20 توسط مامان زهرا

سلام به پسرای دوست داشتنی خودم .حالتون خوبه ؟؟مطمئنم اگه محمدسام اینجارو بخونه باصدای بلند میگه عاااالی .خنده

الان که دارم مینویسم نمیدونید چه هوای عااالی شده هوای مورد علاقه ی من .آسمون ابری ، رعدوبرقای بلند وترسناک .بارون شدید هوراهورا.وااای خدایا شکرت که من دوباره این هوارو حس کردم .هوایی که نه نیازی به کولر هست ونه بخاری .یک سرما وگرمای کاملا طبیعی وشروع یه فصل خاص وزیبا .قلب

هرچقدر من الان حس خوبی دارم ، امیررضا احساسش کاملا برعکس منه و از شروع فصل پاییز وبازشدن مدارس نالانه واگر یه مقدار بهش رو بدی گریان هم میشه .گریهخندهکلافه

فصل تابستون داره تموم میشه یه اتفاق بسیار خوبی که تو تابستون افتاد این بود که من دوباره خاله شدم هورا.روز ۲۸مرداد نی نی خاله مرضیه بدنیا اومد یه پسری که هم شکل باباشه هم مامانش .خدا کنه وقتی هم که میخنده مثل بابا ومامانش روی لپاش چال بشه خیال باطل.اسم این پسرمون «رادمهر» گذاشتن تشویقتشویق . الهی که عاقبت بخیر باشی خاله جون ماچ.

واما از محمدسام بگم که اسم منو یاد گرفته ومیگه« ددا» دوبار که صدام میزنه مامان دیر جواب بدم صدام میکنه ددا .قهقههماچ

خیلی به اذان علاقه داره وحتما باید ببینه وگوش بده .خدانکنه که صدای اذانو از بیرون بشنوه اما تصویرشو نبینه باید باشید وببینید که دیگه نمیشه آرومش کرد . خیلیعصبانیگریه جالبه که هرموقع مسجد یا گنبد ببینه میگه اذان . کلا این اماکن به این اسم میشناسه .نیشخند

محمدسام عشق آبه ، کافیه یه جا آب ببینه میگه آب بازی .عید فطر که رفتیم کاشون .نزدیک زیارت محله یه حوض آبه که دوروزی که ما اونجا بودیم همش لب حوض نشسته بودم و محمدسام آب بازی میکرد بعدکلافه میومد خونه با لباسای خیس ، تا من لباساشو عوض کنم باد بهش خورده بود وشب تب ولرز کرد خیلی سخت بود طوری که ساعت ۷صبح بردیمش درمونگاه .خیلی خدا رحم کرد وبخیر گذشت .آخ

این بارم که رفتیم کاشون امیررضا مسموم شد طوری که اصلا نتونستیم بخوابیم صبح با بابا حمید رفتن دکتر ویه سرم زد تا دوباره به قول خودش جون به بدنش برگشت ناراحت.خیلی سخته مریضی اونم تو مسافرت گریه.ایشالله که دیگه تکرار نشه . 

با آرزوی سلامتی وشادابی وموفقیت برای  همه ی بچه ها خاصه پسرای خودم .بغلماچماچ

 

نوشته شده در يکشنبه 29 شهريور 1394ساعت 1:30 توسط مامان زهرا |

سلام به پسرای گلم .الهی که خوب وسلامت وشاد باشینبغلماچماچ .کما فی السابق سیستم خرابه ، الان هم از طریق گوشی اومدم وپست امروز مینویسم .کلافه

یه خبر خیلی خوبهورا .نیمه شعبان که محمدسام مامان دوسال ودوروز کم سن داشت به

لطف خدا از شیر وشیشه گرفتم هوراتشویق.البته یه بار عید نوروز گرفتم که خیلی بی تابی

میکردی وبه گفته دکترت دوباره بهت شیر دادم .خیلی استرس داشتم که میتونم ترکت بدم یانه

؟؟قهقههکه خدا روشکر بخیر گذشت .چون شما فقط شیر خشک از شیشت میخوردی وبه هیچ

عنوان شیر پاستوریزه یا آب میوه از شیشه نمیخوردی ، و جالب اینکه شیر خشک درست

میکردم ومی ریختم تو لیوان اصلا لب نمیزدیخنده .یه علتی که خیلی برام مهم بود حتما از

شیشه بگیرمت این بود که وقتی شیرتو میخوردی شیشت همیشه وسط اتاق بود ومنم حساس

تا یه  دور نمی جوشوندم دلم نمی اومد بهت بدمعصبانی. خدا روشکر اولین پروژه به خوبی

گذشت هورا.تا دومین پروژه که پوشک گیرون هست .اونم به وقتش ایشالله بخیر میگذره .

 ماه رمضون امسال به نظرم خیلی خوب بود .خودم این ماه برام خیلی نوستالوژیه ، خیلی هم

دوست داشتم برای پسرام هم خوب وخاطره ساز باشه .که خدا رو شکر برای امیررضا بود .تشویقتشویق

شبا من وامیررضا تا سحر بیدار میموندیم .من سحری درست میکردم وامیررضا هم چون در

طی روز محمدسام نمیذاشت با تبلت بازی کنه . اون موقع انجام می داد ( دمت گرم محمدسام)

تشویقماچ  شبهای قدر هم می رفتیم مسجد .امیررضا هم چهار نفر ازدوستاش میومدن مسجد

وکلی باهم کیف میکردن .

اما امان از آقا محمدسام  .من که فریب سال گذشته رو خوردم ، چون محمدسام کوچیکتر بود

وبالطبع ساکت وآرومتر .رفتم مسجد .اولش خوب بود اما به محض اینکه برقا رو خاموش کردن

جیغ محمدسام هم درومد ، ازونجایی که وقتی محمدسام گریه میکنه حد وسط نداره یا با

صدای خییییلی بلند گریه میکنه یا کلا ساکته .تا شروع به گریه کردن کرد بردمش بیرون تو

راپله .که هم چراغ داشت وهم خلوت بود ومزاحم کسی نبودیم .غافل ازینکه آقا عاشق پله بود

پله ها رو بالا وپایین می کرد .منم با یه دستم قرآن بالای سرم بود وبایه دست دیگم مواظب

بودم نیفته پایین .بهش میگفتم خانم دعوات میکنه .یه خانمی پایین پله ها نشسته بود .محمد

سام هم از بالا داد میزد آنومقهقهه (خانم) خانمه که بالا رو نگا میکرد پسرک با ادب من زبونشو

  درمیااوردخجالتخجالت .خلاصه من هیچی از شبهای قدر امسال متوجه نشدم .ایشالله که خدا همین

مقدار کمو ازم قبول کنه .الهی آمین .

راستی من که عاشق ماه رمضون بودم .امسال یه اتفاق افتاد که همیشه این ماه مبارک برام

قشنگ وارامش بخش باشههورا .ازونجایی که من عاشق برنامه خندوانه هستم خیلی دوست

داشتم یه بار شرکت کنم .یه بار تماس گرفتم ولی گفتن زیر ۱۶ساله رو پذیرش ندارن .خیلی تو  

ذوقم خورد چون دوست داشتم امبررضا هم بیاد .ولی خب نمیتونستم خودم نرم .به همین

خاطر ۲۱تیرماه به همراه بابا حمید وعمه زینب رفتم خندوانه .فقط میتونم بگم عالی بود بسیار عالی .تشویق

نوشته شده در يکشنبه 25 مرداد 1394ساعت 16:51 توسط مامان زهرا |

سلام عزیز دلم .خوبی مامان .امروز که دارم این مطلبو مینویسم از دوساله شدنت ، بیست وشش روز گذشته . خیلی دوست داشتم سر موقع بیام وبنویسم اما سیستم خراب بوده وبا گوشی هم نتونستم عکس بذارم ناراحت. عکسای زیادی گرفته بودم اما نشد که بشه . اما نمیشه این پست خالی بمونه .

راستی تولد داداش امیررضا هم هفدهم تیر بود که مصادف شد با شهادت حضرت علی علیه السلام .  

انشالله همیشه سلامت وشاد باشین پسرای دوست داشتنی خودم .بغلماچماچ

از دوستای خوب وبلاگیم ممنون که با وجود اینکه این پست خالی بود  باتبریکهای به موقع خودشون مارو خوشحال کردن .از همگی دوستانم سپاسگزارم .ماچتشویقماچ

نوشته شده در يکشنبه 7 تير 1394ساعت 2:19 توسط مامان زهرا |

سلام به پسرای گلم بزرگ مردای کوچکم البته یکیشون نیمه بزرگهچشمکخنده .ویه دونه سلام گرم  به همسر عزیزم قلب.اومدم اینجا با تاخیر ۴روزه تولد حضرت علی علیه السلام وروز پدر بهتون تبریک بگم هورا. انشاءالله همیشه سلامت وشاد باشین .دلیل تاخیرم مسافرت به کاشون بود .سرماخوردگی منناراحت . یادتون بودم ولی خداروشکر که بالاخره تونستم تشویق. امسال روز معلم مصادف شد باروز پدر .بابا حمید معلم نیست ولی برای من وپسرام یک معلم دلسوز وبا تجربست مخصوصا برای تربیت پسرام قلبتشویق. حمیدرضای عزیزم خداروشکر که هستی .انشاءالله که همیشه سلامت باشی وسایت بالای سرمون باشه الهی آمین .

امسال خیلی دلم میخواست که روز پدر برم سر خاک باباجون .چون باباجون کاشونه به همین خاطر خیلی سال بود که نتونسته بودم تواین روز کنارش باشم و خداروشکر امسال جور شد وتونستم که برم ودلمو سبک کنم .

چند روز پیش یکی از دوستام یه متنی در مورد پدر برام فرستاد عجیب  حرف دلم بود گفتم اینجا بنویسم که یادگاری داشته باشمش .

قلمم راست بایست 

واژه ها ....گوش به فرمان قلم .

همگی نظم بگیرید ..مودب باشید .

صاحب شعرعزیزی است به نام پدر .

امشب ازشعرپرم ، کوقلم ودفتر من ؟ 

آنقدر وسوسه دارم که بنویسم که نگو..

تک وتنها وغریبم ..تو کجایی پدرم ...؟؟؟؟

آنقدر حسرت دیدارتو دارم که نگو ...

بسکه دلتنگ تو ام ، ازسرشب تا حالا ....آنقدر بوسه به تصویر تودادم که نگو ....

جان من حرف بزن .امربفرما پدرم ....

آنقدر گوش به فرمان تو هستم که نگو ...

کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست ..

آنقدر بی تو درین شهر غریبم که نگو ..پدر ای یاد تو آرامش من ....

امشب از کوچه ی دلتنگی من میگذری ؟؟؟؟ جان من زود بیا ...بغلم کن پدرم ....

آنقدر حسرت آغوش تو دارم که نگو ....

پدرم ...پدر خوبم ..بخدا دلتنگم ..

روبرویم بنشینی کافیست ..همه دنیا به کنار ..تو که باشی پدرم ...

دست ودلبازترین شاعر این منطقه ام ..آنقدر واژه به پای تو بریزم که نگو ..

گرچه از دور ولی ، دست تورا میبوسم ..نه شعاراست ، نه حرف آنقدر خاک کف پای تو هستم که نگو ..

قلمم راست بایست .

خیللللی شعر قشنگی بود تقدیم به همه ی باباهایی که نیستن .

من کلمه بابا رو خیللللی دوست دارم . به نظرم خیلی صمیمی ودوست داشتنیه .میخواستم بجای پدر ، بابا بنویسم ولی اولا کل متن بهم میریخت دوم اینکه به سراینده بی احترامی میشد .

خداوند عزیزم همه ی پدران ازدست رفته را مورد رحمت بی دریغت قرار بده . خاصه بابای عزیزم .ماچماچ

پدرایی هم که هستن سلامت نگهشون دار .توانایی مضاعف بهشون بده . خاصه همسر عزیزم سید حمیدرضا و بابای مهربونش . الهی آمین .

 

نوشته شده در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394ساعت 14:40 توسط مامان زهرا |

 سال ۹۳ با همه ی خوبی وبدیش ، شیرینی و سختیهاش گذشتهورا .ولی بارز ترین اتفاقش اینه که یکسال بزرگتر شدیمهورا . مخصوصا آقا محمدسام .پسرگلم که الان یکسال ونه ماهشه ،  هرچند که نمیتونه درست حرف بزنه وجمله بگهناراحت ولی کلمه های زیادی یاد گرفته که خیلی بانمک میگه .مثلا اسم خودش که بهش میگیم اسمت چیه میگه هام .میگم بگو سام داد میزنه ومیگه هاااااام خنده.میگم خوشگل مامان کیه .میگه هام .عزیزمامان کیه ؟؟میگه هامبغلماچ. صدای اذان وقرآن که میشنوی صلوات میفرستی البته با کمک منتشویق .همه هم باید صلوات بفرستن .اگرم یه نفر نگه اونقدر صداش میزنی تا صلوات بفرسته که اغلب مواقع داداش امیررضا لجبازی میکنه وصداتو درمیاره . کلافهمنتظر

بااینکه اسباب بازی داری ولی خیلی باهاشون بازی نمیکنی والان با تنها چیزی که بازی میکنی شارژر موبایله که خیلی جالب یه سرشو دستت میگیری وسر دیگشو روی زمین میکشی ازین سر اتاق به سر اتاق میبرینیشخند .گاهی اوقات هم یه توپ هندونه داری که باهاش بازی میکنی البته اگه آقا امیررضا بذاره .کلا داداشی الگوته .وقتی مثلا گل میزنه از خوشحالی میدوه به این طرف واون طرف .اگه گل نزنه با دستش میزنه تو سرش که دقیقا شما  هم همین کارا رو انجام میدی .قلبقلب

حالا بریم سراغ عید نوروزهورا .خیلی دلم میخواست که کاری انجام بدم که برای بچه هام خاطره بشه متفکر مثل بچگی خودم که کلی خاطره های شیرین دارم وبایادشون تازه میشمخیال باطل .اما فک نکنم بچه های الان اینقدر ذوق داشته باشنناراحت ..

هرسال سفره هفت سین آماده میگرفتمخجالت اما  گفتم امسال باید یه فرقی داشته باشه .متفکرمن هیچ سالی سبزه سبز نمیکنم .کلا دوست ندارم .به همین خاطر برای اولین بار امسال سنبل خریدم هم گیاه بود هم زنده وهم ازسبزه بهترو قشنگتر .وقتی اومدم خونه اصلا انتظار ذوق زدگی خانواده مخصوصا امیررضارو نداشتم ولی خداروصد هزاربار شکر که خیلی خوششون اومد مخصوصا عطری که سنبل داشت  همه رو به وجد آورد جشن.سفره هفت سینو آماده کردم که با هفت سین معمولی فرق داره کلا سفره هفت سین من هیچ وقت سیر وسرکه نداره اما بجاش گندم ،نمک وبرنج داره امسالم که سیب قرمز نداشتم بجاش سیب زرد گذاشتم .ولی بسیار عالی وزیبا شد تشویق.موقع تحویل سال فقط من وامیررضا بیدار بودیم بابا حمید ومحمدسام خواب بودن .خواب آلود هرچی هم بابا حمید صداش زدیم اونقدر خسته بود که بیدارنشد .خسته

روز اول عید طبق عادت هرسال رفتیم خونه بابایی .همه بودن ودیدار تازه شد .روز دوم عید هم رفتیم خونه مامان جون .اونجا هم خوش گذشت .

روز پنجم عید جشن نامزدی بهاره دختر عمه اعظم بود که همگی روز چهارشنبه صبح رفتیم کاشون .وقتی رفتیم تالار ازونجایی که محمدسام بسیار به من وابسته ست  همش پیش من بود اصلا اجازه نداد بلند شم یه کم برقصمعصبانی همونطوری نشستیم وبرای بقیه دست زدیم.تشویق یه لحظه هم که مامانی گفت بزارش پیش من وبرو تا بلند شدم یه جیغی زدی که بلند نشده نشستیم سرجامون شاکی.حالا که اومدیم خونه تازه یادت اومده بود  برقصی.بوسبوس

فرداش رفتیم علوی ولی چون بارون میومد نتونستیم ازخونه بیایم بیرون جمعه هم که برگشتیم تهران .بای بای

ادامه مطلب

 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394ساعت 23:19 توسط مامان زهرا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد