سامی نفس داداش امیررضا

1

خدایا دوستت دارم ....

خدای من مورچه را چنان آفریدی که برای خود می کوشد ،دانه را به لانه می برد

ودر مکانی مطمئن انبار می کند .

خدای من به مورچه آموختی که در تابستان برای زمستان خود آذوقه فراهم کند ...

 

مرا نیز یاری کن تا فرزندان صالحی تربیت کنم .

(الهی آمین)

 

 

روزهای پسرانه ۳

سلام به پسرای دوست داشتنی خودم .حالتون خوبه ؟؟مطمئنم اگه محمدسام اینجارو بخونه باصدای بلند میگه عاااالی . الان که دارم مینویسم نمیدونید چه هوای عااالی شده هوای مورد علاقه ی من .آسمون ابری ، رعدوبرقای بلند وترسناک .بارون شدید .وااای خدایا شکرت که من دوباره این هوارو حس کردم .هوایی که نه نیازی به کولر هست ونه بخاری .یک سرما وگرمای کاملا طبیعی وشروع یه فصل خاص وزیبا . هرچقدر من الان حس خوبی دارم ، امیررضا احساسش کاملا برعکس منه و از شروع فصل پاییز وبازشدن مدارس نالانه واگر یه مقدار بهش رو بدی گریان هم میشه . فصل تابستون داره تموم میشه یه اتفاق بسیار خوبی که تو تابستون افتاد این بود که من دوباره خاله شدم .روز ۲۸مرداد نی نی خاله مرض...
29 شهريور 1394

روزهای پسرانه ۲

سلام به پسرای گلم .الهی که خوب وسلامت وشاد باشین .کما فی السابق سیستم خرابه ، الان هم از طریق گوشی اومدم وپست امروز مینویسم . یه خبر خیلی خوب .نیمه شعبان که محمدسام مامان دوسال ودوروز کم سن داشت به لطف خدا از شیر وشیشه گرفتم .البته یه بار عید نوروز گرفتم که خیلی بی تابی میکردی وبه گفته دکترت دوباره بهت شیر دادم .خیلی استرس داشتم که میتونم ترکت بدم یانه ؟؟ که خدا روشکر بخیر گذشت .چون شما فقط شیر خشک از شیشت میخوردی وبه هیچ عنوان شیر پاستوریزه یا آب میوه از شیشه نمیخوردی ، و جالب اینکه شیر خشک درست میکردم ومی ریختم تو لیوان اصلا لب نمیزدی .یه علتی که خیلی برام مهم بود حتما از شیشه بگیرمت این...
25 مرداد 1394

پسرم تولد دوسالگیت مبارک .

سلام عزیز دلم .خوبی مامان .امروز که دارم این مطلبو مینویسم از دوساله شدنت ، بیست وشش روز گذشته . خیلی دوست داشتم سر موقع بیام وبنویسم اما سیستم خراب بوده وبا گوشی هم نتونستم عکس بذارم . عکسای زیادی گرفته بودم اما نشد که بشه . اما نمیشه این پست خالی بمونه . راستی تولد داداش امیررضا هم هفدهم تیر بود که مصادف شد با شهادت حضرت علی علیه السلام .   انشالله همیشه سلامت وشاد باشین پسرای دوست داشتنی خودم . از دوستای خوب وبلاگیم ممنون که با وجود اینکه این پست خالی بود  باتبریکهای به موقع خودشون مارو خوشحال کردن .از همگی دوستانم سپاسگزارم . ...
7 تير 1394

به نام پدر

سلام به پسرای گلم بزرگ مردای کوچکم البته یکیشون نیمه بزرگه .ویه دونه سلام گرم  به همسر عزیزم .اومدم اینجا با تاخیر ۴روزه تولد حضرت علی علیه السلام وروز پدر بهتون تبریک بگم . انشاءالله همیشه سلامت وشاد باشین .دلیل تاخیرم مسافرت به کاشون بود .سرماخوردگی من . یادتون بودم ولی خداروشکر که بالاخره تونستم . امسال روز معلم مصادف شد باروز پدر .بابا حمید معلم نیست ولی برای من وپسرام یک معلم دلسوز وبا تجربست مخصوصا برای تربیت پسرام . حمیدرضای عزیزم خداروشکر که هستی .انشاءالله که همیشه سلامت باشی وسایت بالای سرمون باشه الهی آمین . امسال خیلی دلم میخواست که روز پدر برم سر خاک باباجون .چون باباجون کاشونه به همین خاطر خیلی سال بود که نتونسته...
15 ارديبهشت 1394

اولین پست ۱۳۹۴

 سال ۹۳ با همه ی خوبی وبدیش ، شیرینی و سختیهاش گذشت .ولی بارز ترین اتفاقش اینه که یکسال بزرگتر شدیم . مخصوصا آقا محمدسام .پسرگلم که الان یکسال ونه ماهشه ،  هرچند که نمیتونه درست حرف بزنه وجمله بگه ولی کلمه های زیادی یاد گرفته که خیلی بانمک میگه .مثلا اسم خودش که بهش میگیم اسمت چیه میگه هام .میگم بگو سام داد میزنه ومیگه هاااااام .میگم خوشگل مامان کیه .میگه هام .عزیزمامان کیه ؟؟میگه هام . صدای اذان وقرآن که میشنوی صلوات میفرستی البته با کمک من .همه هم باید صلوات بفرستن .اگرم یه نفر نگه اونقدر صداش میزنی تا صلوات بفرسته که اغلب مواقع داداش امیررضا لجبازی میکنه وصداتو درمیاره .  بااینکه اسباب بازی داری...
3 ارديبهشت 1394

روزهای پسرانه

بعد از دوتا پست غمگین وتلخ حالا نوبت اینه که بریم ازحرکات ورفتارای پسرای گلم بگم تا شاد وخوشحال بشیم   . محمدسام الان در این روزی که مینویسم 19ماهشه . موهاش بلند شده وخوشگل .فعلا تصمیم ندارم موهاشو کوتاه کنم .چون جنس موهای امیررضا زبره وقتی کوچیک بود بلند که میشد خیلی بد میشد به همین خاطر زود به زود کوتاه میکردیم . همیشه حسرت میخوردم . ولی موهای محمدسام به خودم رفته صاف وحالت داره . پایینش فرفری . آخ کیف میکنم موهاشو میبینم وشونه میکنم .ازبس ذوق نشون دادیم تا موهاشو شونه میکنم به همه نشون میده که یعنی شماهام ذوق کنید . دندوناش داره درمیاد بهش میگم دندونات کو ؟؟دهنش باز میکنه همه ی انگشتاش تو دهنش .درواقع ما دن...
22 بهمن 1393

21دی ماه

روز6 دیماه ننجونم که خونه مامان جون بود میفته زمین تو اتاق ومتاسفانه لگنش میشکنه .مامانی ومامانجون تصمیم میگیرن ببرنش کاشون بیمارستان .دکتر تشخیص میده باید جراحی بشه . عمل جراحی رو انجام میدن وبعداز 10 روزی که بیمارستان بوده ازبیمارستان مرخص میشه .بابایی ومامانی برمیگردن تهرون .روز 21 یکشنبه ساعت 8 شب میریم خونشون که ببینیمشون .ساعت 10.30شب مامان جون که کاشون بود تماس میگیره که ننجون فوت کرده .وااااااااااااای هیچ کس باورش نمیشد که ننجون فوت کرده با اینکه سن وسال بالایی داشت .ولی مشکل جدی نداشت که فوت بشه .همون شب بابا حمید ومامانی وبابایی رفتن کاشون .ما هم اومدیم خونه .محمد سام که خوابید منو امیررضا شروع کردیم گریه کردن .حرفاش .ک...
9 بهمن 1393

بالاخره اومدیم

بالاخره بعد ازیه مدت طولانی برگشتیم باخاطرات شیرین وتلخ . این ماه دی برای من خیلی سخت گذشت پراز استرس بود برام .ضرب المثل معروفی که میگه خدا به مو میرسونه اما پاره نمیکنه مصداق این ماه من بود .یا اینکه خدا تو شرایط سخت بندشو بغل میکنه بازهم مصداق این ماه من بود . حالا چرا من این جور میگم دلیلش اینه که از اول دی امتحانای دانشگاهم شروع شد وازون جایی که ترم آخر بودم  درسام سنگین وامتحانام پشت سرهم . همیشه استرس داشتم که موقع امتحانام محمدسام آروم باشه مریض نشه که من دغدغه ای بابتش نداشته باشم پیش خودم میگفتم امیررضا که ماشالله بزرگه حواسش به من هست اما ، اما .. .روز اول دی امیررضا خان تب کرد وگوش درد شدید .. به حدی که از گوشش ترشح میوم...
9 بهمن 1393

خبرهای شاد

روز چهارشنبه 21آبان ماه نی نی عمه زینب بدنیا اومد یه پسر خوشگل ومامانی البته شباهت زیادی به باباش داره مثل پسرای من که شبیه من نیستن  اسم این آقا پسر مِهربُد ه  .یه همبازی خوب برای پسر گلم محمدسام . پسر من خونه بابایی فعلا همبازی نداره منتظریم تا پسر عمش بزرگ بشه . روز 26آبان بالاخره امیررضا ی مامان گچ پاش باز شد خدارو شکر .وقتی از بیمارستان اومد خونه وپاشو دیدم انگار خدا دنیارو بهم داد هرچند تا یه هفته با عصا راه میرفت ولی همین که من پاشو میدیدم بدون گچ خیلی خوشحال بودم . دکتر خیلی سفارش کرده بود که به پات فشار نیار ولی پسر شیطون من که یه ماه صبر کرده بود نتونست طاقت بیاره و یه روز که رفته ...
19 آذر 1393

همایش شیرخوارگان سال دوم

امسال دومین سالیه که تو این مراسم شرکت میکنیم پارسال محمد سام 4ماهه بود .متاسفانه عکسی ازش ندارم . امسال به آبجی فاطمه هم گفتم بیان دم خونه ی ما .دیگه مصلی نرن .صبح جمعه آبجی زودتر ازما رسیده بود تماس گرفتن ومن وبابا حمید ومحمدسام رفتیم .امیررضا بخاطر پاش نیومد . باباحمید اومد ما رو رسوند ورفت خونه .محمدسام بلای من که امسال نذاشت لباس تنش کنم  . خیلی مراسم خوبی بود .مداحی که میکردن برای حضرت علی اصغر علیه السلام میخوندن لای لای علی اصغر .محمد سام فکر میکرد بای بای میگه بلند میشد بای بای میکرد چون بعداز هربای بایی بوس میفرسته  اون جاهم بوس میفرستاد .از یه طرف گریه میکردم ازیه طرفم حرکاتشو میدیم خندم میگرفت خلاصه تا این نوحه تمو...
11 آبان 1393