سامی نفس داداش امیررضا

سایه دست امیررضا ومحمدسام

دیشب ساعت ٢صبح من وامیررضا بیداربودیم وخوابمون نمی برد .محمدسام وباباحمید خوابیده بودند .من بالای سرمحمدسام نشسته بودم وداشتم باامیررضا حرف میزدم .یه دفعه امیررضا گفت مامان ،سایه دستم وروی دیوار ببین .نگاه کردم خیلی جالب بود . بعدمحمدسام دستاشوبالاگرفت که سایه دستش روی دیوار افتاد .به امیررضاگفتم توهم دستتوبگیر تاازتون عکس بگیرم .امیررضادستشو بالا گرفت ،دست محمدسام هم بالاگرفتیم وازشون عکس گرفتم.     ...
22 شهريور 1392

محمدسام دوماهه شد

امروز پنجم شهریور دومین ماهگرد محمدسام است ونوبت واکسن زدن .ساعت 8صبح به همراه باباحمیدوداداش امیررضا به مرکزبهداشت رفتیم .امیررضا هم میخواست براش تداعی خاطره بشه ،چون خودش هم وقتی کوچیک بودبرای واکسن زدن ومراقبت های دوران نوزادی وکودکی به همین مرکزبهداشت می بردیم .نمی دونم چرااسترس داشتم بااینکه بچه دوم بودی ولی خیلی نگران بودم .رفتیم وارداتاق شدیم من شما روبغل کردم وخانم مهربون  اول قطره فلج اطفال روتودهنت ریخت وبعد به پاهای خوشگلت واکسن زد .اولی روکه تزریق کرد شماخیلی گریه کردی منم بغض گلوموگرفته بود ونزدیک بود گریه کنم .تااومدی ساکت بشی دومی واکسن رو هم تزریق کرد واین بارشدیدترازقبل گریه کردی .سریع توی بغلم گرفتم وازاتاق اومدیم ب...
5 شهريور 1392

اولین مسافرت محمدسام

بعدازعیدفطربه شهرهمدان رفتیم .با بابایی ،مامانی ،عمه اعظم وعمه زینب .صبح روزسه شنبه حرکت کردیم وساعت ٢به همدان رسیدیم . همدان شهرخیلی قشنگیه منوامیررضاوباباحمید دوسال قبل بامامان جون وخاله مرضیه وعاطفه جان به این شهررفته بودیم والان برای باردوم بود . سعی کردیم به دیدن همه بناهای دیدنی برویم .به مقبره بابا طاهر .مقبره ابن سینا ،گنبدعلویان ،هگمتانه وغارعلیصدرودرآخرشهرلالجین .خیلی خوش گذشت .ازهمه مهمتر اینکه خداروشکرشما پسرخوبی بودی و مامان واذیت نکردی ،با این حال نتونستم بعضی جاهاروهمراه بقیه باشم یا بعلت آفتاب زیادویابعلت گرسنگی شما .                        ...
23 مرداد 1392

تولد محمدسام

       محمدسام درساعت ٨/٣٠ روزچهارشنبه دربیمارستان پاسارگاد بدنیا آمد .  سلامت باشی عزیزم .                       ...
20 تير 1392

شب تولد پسرگلم

طبق قرارقبلی با خانم دکتر مانداناخلیلی پور فرداساعت ٦صبح بایدبیمارستان باشم به همین خاطر امشب باباحمید داداش امیررضارو به خونه مامان جون (مامان خودم ) برد تاهم مامان جون وبیاره خونمون وهم اینکه امیررضا تنها نمونه .ساعت ١٠ شب مامان جون وباباحمید اومدن .من نمازمو خوندم ورفتم یه دوش گرفتم . نمیدونم چرابرعکس زایمان قبلی این دفعه خیلی استرس داشتم ومن طبق عادتی که نمیدونم خوبه یابد استرسمونشون نمیدم وفقط صلوات میفرستم .موقع تولدداداش امیررضا یکی ازدوستام گفت موقع رفتن به بیمارستان دورکعت نمازبخون وهدیه کن به حضرت علی اصغرعلیه السلام ومن این نمازوخوندم برای سلامتی شما وخودم دعاکردم که انشاالله زایمان خوبی داشته باشم وشما سلامت باشی . به امیدفرد...
4 تير 1392
1